تبليغاتX
هـمسفر

هـمسفر

یواشکی نوشتهای یک بابایی سرکار!

بارها پرسید ه ای چه کنم که گرفتار گناه نشوم ،

بارها پاسخ داده ام که : عاشق باش!

روح پدرم شاد ، که می گفت به استاد

فرزند مرا هیچ میاموز ، بجز عشق!

 

«الهی لم یکن لی حول فانتقل به عن معصیتک الا فی وقت ایقطتنی لمحبّتک؛

خدایا! قدرت دوری از معصیت را ندارم، مگر زمانی که محبت خودت را در دلم زنده و فروزان گردانی».   مناجات شعبانیه

پ.ن۱ : یکی دوروز بیشتر تا ماه رجب نمونده ها ... این الرجبیون؟!

پ.ن۲ : پی امی ازت نرسیده رهگذر قدیمی! چه عجب اینطرفا؟!

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 14:23 توسط بابایی|

فرمود : هر كه مطيع آفريدگار باشد، باكى از خشم آفريدگان ندارد، و هر كه خالق را به خشم آورد، بايد يقين كند كه به خشم مخلوق دچار مى شود.

 (منبع)

...

ببخش آقا ، که آنقدر گرفتار زندگی و دوستان و سیاست بازی و جمع مال دنیا و محبت های دنیایی بودیم که یادمان رفت امام دهمی هم داریم ، که وقتی هم برای شناخت شما و زندگی و افکار و احادیث شما بگذاریم ... که مهجورتان گذاشتیم و دیدند مهجورید ، به سخره تان گرفتند که مقدساتمان را به سخره گرفته باشند که تمسخر مقدسات در این آب و خاک امری عادی و معمولی شود با واژه های فریبنده ای چون «آزادی بیان» ...

پ.ن. در هیچ مسلک فکری و عقلی ، توهین به مقدسات و جریحه دار کردن احساس میلیونها انسان را «آزادی بیان» نمی دانند.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 10:55 توسط بابایی|

شنیده می شود از آسمان صدایی که ...                     کشیده شعر مرا باز هم به جایی که ...

نبود هیچ کسی جز خدا، خدایی که ...               نوشت نام تورا، نام آشنایی که ...

پس از نوشتن آن آسمان تبسم کرد

و از شنیدنش افلاک دست و پا گم کرد

نوشت فاطمه، شاعر زبانش الکن شد               نوشت فاطمه هفت آسمان مزین شد

نوشت فاطمه تکلیف نور روشن شد                  دلیل خلق زمین و زمان معین شد

نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است

غزل قصیده ی نابی که در ازل گفته است

نوشت فاطمه تعریف دیگری دارد                     ز درک خاک مقام فراتری دارد

خوشا به حال پیمبر چه مادری دارد                   درون خانه بهشت معطری دارد

پدر همیشه کنارت حضور گرمی داشت

برای وصف تو از عرش واژه بر می داشت

چرا که روی زمین واژه ی وزینی نیست                        و شأن وصف تو اوصاف اینچنینی نیست

و جای صحبت این شاعر زمینی نیست                        و شعر گفتن ما غیر شرمگینی نیست

خدا فراتر از این واژه ها کشیده تو را

گمان کنم که تورا، اصلا آفریده تو را

که گِرد چادر تو آسمان طواف کند                     و زیر سایه ی آن کعبه اعتکاف کند

ملک ببیند و آنگاه اعتراف کند                که این شکوه جهان را پر از عفاف کند

کتاب زندگی ات را مرور باید کرد

مرور کوثر و تطهیر و نور باید کرد

 

در آن زمان که دل از روزگار دلخور بود                         و وصف مردمش الهاکم التکاثر بود

درون خانه ی تو نان فقر آجر بود                      شبیه شعب ابی طالب از خدا پر بود

بهشت عالم بالا برایت آماده است

حصیر خانه ی مولا به پایت افتاده است

به حکم عشق بنا شد در آسمان علی                علی از آن تو باشد... ، تو هم از آن علی

چه عاشقانه همه عمر مهربان علی                   ! به نان خشک علی ساختی، به نان علی

از آسمان نگاهت ستاره می خواهم

اگر اجازه دهی با اشاره می خواهم

به یاد آن دل از شهر خسته بنویسم                  کنار شعر دو رکعت نشسته بنویسم

شکسته آمده ام تا شکسته بنویسم                  و پیش چشم تو با دست بسته بنویسم

به شعر از نفس افتاده جان تازه بده

و مادری کن و این بار هم اجازه بده

به افتخار بگوییم از تبار توایم               هنوز هم که هنوز است بی قرار توایم

اگر چه ما همه در حسرت مزار توایم               کنار حضرت معصومه در کنار توایم

فضای سینه پر از عشق بی کرانه ی توست

کرم نما و فرود آ که خانه خانه ی توست

سید حمید رضا برقعی

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 12:34 توسط بابایی|

در خاک بیلغان برسیدم به عابدی

گفتم مرا به تربیت از جهل پاک کن

گفتا برو چو خاک تحمل کن ای فقیه

یا آنچه خوانده ای همه در زیر خاک کن

 

پ.ن. : ما که چیزی نخوندیم ، چیزی واسه زیر خاک کردن نداریم! فقیه هم نیستم. پس در مورد ما می شه : " برو چو خاک تحمل کن"!!

نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:51 توسط بابایی|

حالا هم ، پس از گذر سالیان دراز ، از فضای بیمارستان گریزانم ...

سیزده سالم بود. آنقدر وضع مجروحین بد بود که تحمل درد را آسانتر یافتم و به حیله ای از بیمارستان گریختم! بدحال و غریب و سرگردان خودم را به تلفن عمومی رساندم. آنروزها ، مدتی قبل هر عملیات ، تمام ارتباطات رزمنده ها با خانواده ها قطع می شد تا اسرار نظامی فاش نشود. می دانستم مادرم ـ که بیماری قلبی داشت ـ نگران من است. تماس گرفتم. پول چندانی به همراه نداشتم. در آن مکالمه کوتاه ، چقدر تلاش کردم تا فشار روحی و درد جسمی در خنده های تصنعی و بی خیالی ساختگی م پنهان بماند. همینقدر خیالشان را راحت کردم که ما را به عملیات نبرده اند و کاملا سرحال و سالم هستم.

مکالمه که تمام شد ، انگار انرژی من هم ته کشید. فشار این پنهان کاری ، بیش از توان یک پسربچه ی سیزده ساله بود. پسری که لابد حالا همه خیالشان راحت بود که سرزنده و سرخوش برای خودش می گردد و ....ولی او با تحمل دردی سخت ، چند ساعتی پیش ، فجیع ترین صحنه های تاریخ معاصر را به چشم خود دیده بود ...

گوشی را که گذاشتم ، همانجا در باجه کوچک تلفن ، زانوانم سست شد و از حال رفتم...

 ***

این روزها کتاب "نورالدین پسر ایران" را می خوانم و خاطرات سخت گذشته ، لحظه هایم را پر می کند.

نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:6 توسط بابایی|


آخرين مطالب
» عشق
» ببخش آقا
» غزل قصیده ناب
» آنچه نخوانده ای
» این روزها
» پست باید راحت الحلقوم باشد!
» خوش قولی!
»
» آمار
» دفترچه خاطرات یک آدم خوشحال
Design By : Pars Skin