که می گفت به استاد
فرزند مرا هیچ میاموز
بجز عشق
تنها
صدای موسیقی ملایم
رفت و آمد گاه گاه دیگران.
و کمی دورتر - بیرون این چاردیواری - شاید سیصدمتر آنطرفتر - قبه ی طلایی رنگ امام هشتم علیه السلام
..................................
دیشب بعد از نماز مغرب و عشا در یکی از رواقها نشستم. شلوغ بود . هر چه گشتم مفاتیح الجنان نیافتم. هر چه بود قرآن بود. قرائت قرآن را دوست می دارم . به خصوص آنکه بنشینی و بخوانی به تامل و تفکر . اما حال من حال تامل نبود. شوریدگی بود. مناجات خمس عشر می خواستم یا دعای ابوحمزه یا جامعه کبیره یا .... هر چه که طوفانی ترم می کند. طوفانی بودم اما جنون می خواستم. مجنون بودم اما ....
مفاتیح می خواستم . کلیدهای بهشت مستی من! عطش داشتم. بغض گلویم را می فشرد و اشک هوای جاری شدنی سیل گون داشت. اما حرف هاو زمزمه های دم دستی و حقیر دلم برای فرونشاندن چنان عطشی کم بود... حیف بود ... مفاتیح می خواست دلم و زمزمه ی عرشی : السلام علیکم یا اهل بیت النبوه و موضع الرساله و مهبط الوحی و معدن الحکمه و .... برای سلام دادن و حرف زدن با خودشان چه کلامی بهتر از آنچه خود به زبانمان جاری می کنند؟
مفاتیح می خواستم و نبود. حیران ایستاده بودم که زنگ زد. می دانست که اکنون در حرم هستم. دلم صحبت نمی خواست . با هیچکس و هیچکس... مانده بودم که جواب دهم یا عذری بیاورم و ... اما او هیچ نگفت . حتی سلام. فقط گریست . صدای هق هق گریه اش بود و دیگر هیچ. گریست و من همچنان گوش دادم.... آنقدر که اشک جاری شد. حس کردم اضافی ام. با تمام وجود فهمیدم که مخاطب این تماس من نبوده ام. او تماس گرفته بود که نه صدای مرا - که زمزمه ی جاری در حرم را بشنود و با او نجوا کند و من این میان تنها نامحرمی بودم میان دو محرم ... او گریست و من گریستم و هق هق گریه او شد مفاتیح دیشب من ....
بیدل و خسته و زارم که جوابم بدهید
خشک گشته ست لبم جرعه ی آبم بدهید
صاحبان کرم و جود به خمخانه تان
تشنه ام سخت خدا را که شرابم بدهید
یا به وصلم برهانید ز غم های عظیم
یا بدین رنج و تعب صبرم و تابم بدهید
......
به یاد همه تون بودم و هستم. شما هم منو دعا کنید
بعدا نوشت : دیده اید کامنت هایی که از خود پست قشنگ تر می شود؟ نمونه اش همین است از یکی از دخترانم که من می دانم کدام است و او خوشتر می دارد که نامش ناگفته بماند . خوشا بحال آنان که برای زیارت جانان اسیر قفس تن نیستند. بخوانید:
روبروي حرمت مياستم از همينجايي كه هستم مهمان هركجا كه باشد مهمان است اذن دخول ميخوانم براي روحي كه تا آنجا پركشيده آقا جوابش نكني روح من بي سرو پاست جوابش كني از نا كجا آباد سر در مي آورد اين اشكها كه داغ و داغ روي پهناي صورتم يخ ميكند از تو اجازه ميخواهد همين بگو كه مرا با تمام روسياهي ميبيني تمام شب درصحن تو پر ميكشم با خيال خودم وصبح مادر خوابش را تعريف ميكند ديشب ضريح امام رضا توي خانه ما بود چقدر گريه ميكردي تو...
ممنونم مهمان ناخوانده ات را پذيرفتي روح من درخواب پاك مادرم تورا ديد من لايق نبودم ميدانم.
نالايقي ام را وقتي فهميدم كه همه چيز اماده بود بيايم پابوست اما...
همسفر به اقاي خوبي ها بگو يكي اينجاست كه غم هاي حقير دوره اش كرده اين ادم حقير با اين غمهاي حقير لايق محرم است با ان غم بزرگ؟؟؟
همسفر به ان ضامن آهو بگو يكي اينجاست كه خودش خوب از كرده و نكرده اش باخبر است فقط ميخواهد ضامنش شوي محرم امسال محرمي شود شايد حسيني شايد كربلايي..
سه شنبه صبح تا جمعه شب نایب الزیاره هستیم از طرف همه بچه ها در حرم امام هشتم (ع)
مطمئن باشید به یاد همه تون خواهم بود انشاءاله . توفیق خوبی هست شاید برای اجازه گرفتن و آماده شدن برای ورود به محرم.
..................................
عید چند سال پیش با یکی از دوستان اومده بود خونه مون
آقای حسینجانی رو می گم
صحبت از خیلی چیزا شد. خوشبختانه این دوستان از آدمایی نیستند که وقتی باهاشون می شینی احساس کنی وقتت تلف شده ، یا بدتر ، مهمونی رو با غیبت و تهمت آلوده کنند.
صحبت های خوبی شد. اما جالبترینش ، موضوع سرودن یک شعر بود
او می گفت سالیان سال مقید بودم به اینکه بعد از فریضه ی نماز صبح ، زیارت عاشورا بخونم. این امر باعث می شد ارتباط درونی دائمی با حقیقت نهضت عاشورا داشته باشم.
بعد از گذشت مدتی طولانی (قریب بیست سال) یک روز صبح بعد از خوندن زیارت عاشورا قلم دستم گرفتم و شعری را نوشتم :
جاده و اسب مهياست ، بيا تا برويم كربلا منتظر ماست ، بيا تا برويم
ايستاده است به تفسير قيامت ، خورشيد آن سوي واقعه پيداست ، بيا تا برويم
خاك در خون خدا مي شكفد ، مي بالد آسمان غرق تماشاست ، بيا تا برويم
تيغ در معركه مي افتد و بر مي خيزد رقص شمشير چه زيباست ، بيا تا برويم
دست عباس به خون خواهي آب آمده است آتش معركه برپاست ، بيا تا برويم
كاش اي كاش كه دنياي عطش مي فهميد آب مهريه ي زهراست ، بيا تا برويم
برایم جالب بود. تازه می فهمیدم چرا آن سالها آنقدر این شعر برکت پیدا کرده بود و در هر کوی و برزن که در ایام محرم قدم می گذاشتی نوایش به گوش می رسید.
.............................................................................
پ.ن.۱- مشهد برا همه تون دعا می کنم. شما هم برام دعا کنید راهمون بدن و ازمون بپذیرند
پ.ن.۲- عزیزی خلوت کرده و در تنهایی داره حساب و کتابهایی در مورد زندگی و اهدافش می کنه. دعا کنید زودتر برگرده و تنهامون نذاره
پ.ن.۴- محرم زمان خوبی برای شروع هست . آی اونایی که جاموندین از قافله ی اعتکاف و ماه رمضان و عید قربان و غدیر .... آی اونایی که خسته شدین ، خودشون فرموده اند : همه ما کشتی های نجاتیم . لیکن کشتی حسین (ع) بزرگتر است.
من یک پسر ماجراجو هستم که گاهی این ماجراجویی ها تا پای از دست دادن جانش جلو رفته!
سیزده سال دارم.
اینجا کردستان . حاج عمران عراق . خط مقدم . توی دل کوهها و من به مقتضای درهم ریختگی آن روزها به یمن اشتباه بخش اعزام ، آموزش ندیده اومدم تا اینجا! روز اول متوجه اشتباهشون شدم ولی آن موجودی که در کنه درون هر پسربچه ی بیش فعالی وول می زنه (!) باعث شده که صداشو درنیارم و قضیه آموزش ندیدنمو از همه پنهان کنم. حالا اینجام! در ستون متحرک رزمنده هایی که برای تحویل گرفتن خط مقدم جلو می روند .درست جایی که نباید باشم!
صدای سوت خمپاره . همه سریع می خوابند روی زمین . من اما مثل منگل ها (!) هاج و واج ایستاده ام به تماشای این قیامت دنیایی! صدای مهیب انفجار و ترکش هایی که به سنگ و کوه می خورد و نگاه متحیر جمع همرزمان که لابد فکر می کنند از شجاعت زیاد است که خیز نرفتم روی زمین!![]()
ستون رزمنده ها دوباره راه افتادند. نگاههایشان به من عوض شده. خوبه که هوا تاریکه و کسی سرخی گونه هامو نمی بینه از فرط خجالت. توی دلم می پرسم : راس راسی این خمپاره ها رو برای ما دارن می فرستند؟! عجب نامردایی! من تا آن روز جنگ را فقط توی فیلمها دیده بودم. باز با خودم فکر می کنم: لامصب صداش خیلی ناجورتر از فیلمهای سینماس!!![]()
دوباره صدای سوت و این بار من شیرجه می روم روی زمین. بعد که زیرچشمی نگاه می کنم متوجه می شم دوباره گند زدم ، اساسی! فقط منم که دراز کشیدم !
بعدها به من گفتند که سوت خمپاره ای که خودی ها شلیک می کنند فرق می کنه. اول یه صدای بلند که مال شلیکه و بعد صدای سوت ، مال دشمن برعکسه . اول صدای سوت بعد .... (الان هم نمی دونم! شاید برعکس این!!!!)
صدای سوت ها تکرار می شه. گاهی من می خوابم و گاهی جمع (!) نوبتی! و من هی گند می زنم پیاپی!! کاملا احساس می کنم همرزمان محترم دارن توی دلشون کلی بدوبیراه می گن به من و چقدر آرزو می کنند یکی از این خمپاره های سرگردان بیاید و این وصله ناجور دلهره آور را از جمعشان کم کند!![]()
.......
ظهر است . توی سنگرهای جدید مستقر شده ایم. همسنگران محترم دارن چرت می زنن و بیخوابی دیشب را جبران می کنن. من اما بخاطر خواب راحت دیشب ، آنهم زیر تانک (!) (خاطرتون هست که؟ خاطره قبلی را می گم) نیازی به خواب ندارم و گوشه سنگر در افکار خود شناورم. کسی با عجله وارد سنگر می شه و جعبه ای چوبی را برامون می ذاره و می ره. دوباره شیطنتم گل می کنه. می رم سروقتش. در جعبه رو که باز می کنم گل از گلم می شکفه و همه رو از خواب می پرونم:
- بچه ها ...پاشید کمپوت برامون آوردن!![]()
خواب از سرها می پرد و خلایق تشنه و کمپوت ندیده هجوم می آورند سرجعبه. اما یهو انگار آب ریخته باشند روشون وا می رن و با تعجب به من نگاه می کنند:
- اینکه نارنجک ضد تانکه!!![]()
- ولی خیلی شبیه کمپوته ! فک کردم ....![]()
سالهاست با خودم فکر می کنم اگه هوس می کردم قبل از دیگران سریکی از این کمپوت ها رو باز کنم چی می شد؟!
پ.ن.۱- نارنجک ضد تانک خیلی شبیه کمپوته. جالبه بدونید توی بعضی عملیاتا که مهمات کم می اومد بچه ها کمپوت می انداختند داخل تانکهای عراقی و بیچاره خدمه تانک از ترس نارنجک سریع می پریدند بیرون!
پ.ن.۲- نشد آپ قبلی سرقولم باشم راجع به نوشتن خاطرات جنگ. جبران شد ایشاله
پ.ن.۳- بازم براتون می نویسم از خاطرات . ایشاله بعدها
این غلط گیری ها برمی گرده به سابقه ی کار مطبوعاتی و شغل روابط عمومی م که سالها مشغولش بودم. حساسیته دیگه ! چه می شه کرد ... شایدم وسواس باشه.
کلی حرص می زنم وقتی حتی توی تلویزیون می بینم بعضی عبارات و جملات با غلط املایی و انشایی نوشته می شه.
یادش بخیر
توی یه سازمان بزرگی تازه استخدام شده بودم بعنوان مدیر روابط عمومی
اولین چیزی که توجهم رو جلب کرد اطلاعیه های تسلیت و ترحیم مربوط به بستگان همکاران بود که مشخص بود فرمت کلی شون از روی همدیگه کپی شده و فقط اسمهاش رو عوض کردند و به تعداد زیاد روی تابلوهای اعلانات طبقات ساختمان نصب شده بود . بالای همه شون بجای (انا لله و انا الیه راجعون) نوشته شده بود :
انا الله و انا الیه راجعون!
(ترجمه : ما خداییم و ....!!!!)
و جالبتر شاید ، جواب همکاران مصیبت دیده بود که بالای پیام تشکرشان از همکاران ، بجای حدیث معروف (من لم یشکرالمخلوق لم یشکرالخالق) نوشته بودند:
لم یشکر المخلوق و لم یشکر الخالق
(ترجمه: نه تشکر از مخلوق و نه تشکر از خالق!!!)
پ.ن۱ - هر کی غلط املایی و انشایی از ما دید یواشکی بخودم بگه و ما رو ضایع نکنه جلوی خلایق!!
پ.ن۲ - می خواستم به ایمیل دوستی یه جواب خیلی مفصل بدم . شلوغی کار و گرفتاری باعث شد یه مقدار طول بکشه . حالا رفتم سراغ جواب دادن می بینم احتمالا بخاطر ناراحتی از من ایمیلشو بسته . وبلاگشو تعطیل کرده و شماره ای هم ازش ندارم . شما جای من بودید چیکار می کردید؟ ![]()
بعضی نزدیکان شاه معترض شدند که : حضرت والا! اینا همه ش فیلمه ... اینا تنبل نیستند که ! پاش که بیافته از همه زرنگتر می شن
واسه اینکه آزمایش کنند تنبلخونه رو آتیش زدن.
همه ی تنبل ها فرار کردند جز دو نفرشون که همچنان وسط اون معرکه زحمت نمی دادن از جای مبارک بلند بشن!
یکی شون داد می کشید : آهااااااااااای .... یکی بیاد منو از اینجا بلند کنه . الان می سوزم!!
اون یکی می گفت: داداش ، حالا که داری زحمت می کشی و داد می زنی لطفا بگو این رفیق ما هم داره می سوزه!!!!
------------------------------------------------------
خیلی پیش میاد که بعضی از دوستان مشکلی دارند . اما خداییش هر چی نگاه می کنم می بینم مشکلشون با یه همت کوچیک خودشون قابل حله! بعضی مشکلات و درخواست ها آدمو یاد تنبلخونه شاه عباس می ندازه
پ.ن۱ : قسمتی بود از صحبتم با یکی ازبچه ها که می گفت برای حل مشکل فلانی کمک کنید.
پ.ن۲ : پیشنهاد کنید آپ بعدی در چه موردی باشه. بهترین پیشنهاد یک عدد خروس قندی جایزه می گیره
پ.ن۳ : محرم داره میاد ... اونایی که می خوان همراهی کنند حواسشون باشه
یکی از بچه ها نوشت خطای دید. خب . این همه موضوع نبود. در واقع یک حقه ای توی این جابجایی وجود داشت. توی شکل وقتی قطعات رو کنار هم می ذاریم همه با هم جفت در میاد . یعنی فضای خالی بین شون نمی مونه. اما در عالم واقع اگر شما همین شکل رو مثلا روی یه مقوا پیاده کنید متوجه می شید که در شکل دوم خطی که قطر شکل رو تشکیل می ده یک خط راست نیست. در واقع خیلی جزئی در قسمتهایی که برش ها به هم می رسند شکسته می شه. پس یک خط قطر نداریم . بلکه دو خط شکسته داریم که بر هم منطبق نیستند و یک فضای خالی بین خودشون ایجاد می کنند. این فضای خالی در واقع تکه های کوچک همون مربعی هست که در شکل دوم اضافه شده و ۶۴ رو به ۶۵ رسونده!
امیدوارم زیاد پیچیده ننوشته باشم. توی این کامپیوتر امکان رسم شکل نداشتم. اگه متوجه نشدید بگید تا شکلش رو بکشم براتون بذارم
توی این شکل چینی ها به این رسیدن که ۶۵ با ۶۴ مساویه!!
شما سر در میارید؟
حاضرین؟
یه شرط داره ... چند لحظه ذهن خودتون رو از همه چیز خالی کنید. یه جای خلوت و یه ساعت خلوت رو برای این سفر انتخاب کنید.
وقتی کاملا آماده بودین فایل زیر رو دانلود کنید و بدقت تماشا کنید.
پ.ن : شاید این فایل رو بسیاری از عزیزان قبلا دیده باشند. منهم دیده بودم . اما توی خلوت یه چیز دیگه س
پ.ن : احساس خودتون رو حتما بنویسید.
... زمين
نه گرد است
نه صاف
سر پاييني ست
برایش نوشتم :
زمین نه سربالایی است نه سرازیری
شاید صاف و گرد هم نباشد
ما فقط یه چیزایی شنیده ایم
یه عکسهایی هم نشونمون داده اند که شاید با فتوشاپ جعلش کرده باشن!!
برای دیدن حقیقت زمین اول باید عینک ها و لنزهای مقعر و محدب را برداشت
چون جهت ها را عوض می کنند اغلب!
شلغم را هم اگر با عینک دودی نگاه کنیم ترب سیاه می شود!
بعد باید اوج گرفت و رفت بالا
هر چه بالاتر بهتر
آنوقت واقعیت زمین را خواهی دید
آنطور که بالارفته ها گفته اند (شاید) گرد بنظر برسد
بعد بالاتر برو
خیلی بالاتر
می بینی زمین یک نقطه است
آنقدر حقیر که نه گرد بودنش مهم است نه سربالایی و سرازیریش
اگر بالاتر بروی
از واقعیت به حقیقت خواهی رسید
می بینی زمین هیچ است
و من و تو هیچی که در کاوش شکل هیچ دیگریست!
در سینه های مردم عارف مزار ماست
می خواستم مطلبی بنویسم
مطلب آخر را راجع به صاحب این روزها
نشد...
هرچه کردم نشد. جاش نبود
شاید وقتی دیگر ... جایی دیگر ... برای اهلش
بعد منزل نبود در سفر روحانی
همه ی اونایی که این روزا دلتون رو فرستادید مشهد ، پای پنجره فولاد ، از سقاخونه حضرت آبی نوشیدید و کفتراشو تماشا کردید و همراهشون دور اون گنبد طلا چرخی زدید و طوافی کردید ...
همه ی اونایی که یه ذرررره کوچولو چشمتون تر شد بیادش ، به مهرش ، به شوقش!
باشما هستم
زیارت همه تون قبول
من که کبوتر دلم انس گرفته با رضا
می شنوم ز قدسیان زمزمه ی رضا رضا
